حكيم زجاجى

1300

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دو تا كردى از روى نيرنگ پشت * عصايى گرفته چو مارى به مشت « 1 » به زارى و لابه گشادى زبان * همىگفتى اى مردم مهربان كه گيرد مرا دست يك دم ز پاى * برد اندر اين كوى تاريك جاى رساند بدان جا كه خان من است * عيال و زن و دودمان من است به وقتى يكى شخص با عقل و راى * گرفتى ورا دست بهر خداى ببردى به پيش در خانه زود * كشيدى ورا در سرا همچو دود بكشتى ، از او بازپرداختى * تنش را به چاهى درانداختى بدان خانه « 2 » سرداب‌ها ساخته * پى آن‌چنان كار پرداخته همين شيوه مىكرد تا چند ماه * ز كشته بياكند « 3 » بد فعل « 4 » چاه به يك هفته آن كار جايى رسيد * كه شد بىمر از مردمان ناپديد بر آن كار بد هيچ‌كس پى نبرد * فلك عالمى را به محنت سپرد فراوان در آن شهر بشتافتند * ز مردم نشانى نمىيافتند چنين تا يكى روز مسكين زنى * همىگشت سرگشته در برزنى « 5 » در آن كوى شد بينوا ز آن طلب * به پيش در خانه شد وقت شب از آن خانهء بدرگ دين‌فروش * يكى نالهء زارش آمد به گوش گمان برد كان ناله بيمار كرد * چنين گفت درويش دل پر ز درد به زارى و خوارى به اهل سراى * كه هستم زنى پير بىدست و پاى مرا اين زمان پاره‌اى نان دهيد * تن مرده را از نفس جان دهيد چو آواز آن زن شد اندر سراى * برون رفت از آن ملحد تيره‌راى بترسيد زن چون‌كه رويش بديد * از آن كوى چون باد بيرون دويد گروهى جوانان با زور دست * در آن كوى بودند چون پيل مست بر ايشان زن آن ماجرا بازگفت * از آن نالهء زار اندر نهفت برفتند آن قوم نزديك در * گشادند در بند « 6 » شيران نر

--> ( 1 ) در زمان طغيان احمد عطاش ، نابينايى كه موسوم و ملقب به علوى مدنى بود پيدا شد و آخرهاى روز بر سر كوچه‌اى عصايى به دست مىگرفته مىايستاد و . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 505 . ( 2 ) كر ( 3 ) پراكند ( 4 ) فعل ( 5 ) نورلى ( 6 ) بندجو